خرید بک لینک
اهداف جوانی جوون تر که بودم یعنی حدودای 20، 21 فکر میکردم تا 30 سالگی یه کار خوب دارم و زن و بچه. ولی تقریبا به هیچکدومش نرسیدم. از کار که ناراضی نیستم. یعنی کاری رو می کنم که دوست دارم و واقعا بهش علاقه دارم. ولی خب درامدش پائینه ( امان از بی پولی ) زن و بچه هم که نداریم. نمی دونم الان باید احساس شکست بکنم یا نه. گاهی به خودم میگم ای بابا این همه زندگی رو سخت نگیر نزدیک سی سال از زندگیت گذشته نمی تونی چارتا خط در موردش بنویسی حالا همین سی سال یا نهایتا چهل سال دیگه ازش مونده. ( منظورم قسمت با کیفیتشه وگرنه من که 90 رو میزنم J ). به همینی هستی راضی باش تا بقیشو لااقل بفهمی. ای بابا حالا حتما باید غرغر زن و نق نق بچه بالا سرم باشه تا احساس خوشبختی کنم؟؟؟

برچسب: نویسنده: مریم محمدپور تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 21:33

قشنگ نباشین !

چرا بعضی ها این همه قشنگن. خدایش ظلمه چرا بفکر دل ما نیستن. نمیگن ما عاشقشون بشیم.

برچسب: نویسنده: مریم محمدپور تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 21:33

حس یاس، حس خلا، حس کمبود الان از اون موقع های افسرده کننده شبکه های اجتماعی بود. حس کمبود واقعا حس بدیه. نمیخوام اسمشو حسادت بزارم چون نلخه. فقط یه چیزو میدونم صبح با حس بهتری از خواب پا میشم لعنت به فیسبوک

برچسب: نویسنده: مریم محمدپور تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 21:33

منحنی های خیال انگیز امروز داشتم عکس های خواننده های زن غربی در جشنواره گرمی رو میدیدم. متاسفانه لباسی که این خانما پوشیده بودن دیگه هیچ جایی برای تخیل من نگذاشته بود. دیگه همه چیز مشخص بود. خیلی تلخ بود. امروز به این نتیجه رسیدم یه زن نباید هیچ موقع راه تخیل یه مرد در مورد بدنش رو با عریانی ببنده.

برچسب: نویسنده: مریم محمدپور تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 21:33

چوری چوری آیا تماشای دو تا فیلم هندی اونم دو شب متوالی نگران کننده است ؟

برچسب: نویسنده: مریم محمدپور تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 21:33

بال زدن یک پروانه میتونه آغازگر یک طوفان باشه. هیچ موقع به اتفاقات کوچکی که در اطرافتان می افتد فکر کردید؟ هیچ وقت به تصمیمات کوچکی که گرفته اید با دقت نگاه کرده اید. مثلا تصمیمی که ناگهانی میگیرد به جای این طرف خیابان از آن طرفش بروید. به جای سوار شدن به این تاکسی با بعدیش بروید. یا مثلا الان موبایلتان را چک کنید نه 10 دقیقه دیگه. این تصمیمات چه تاثیری روی زندگی ما میزارن. شاید بنطر بیاد هیچ. یه مثال ملموس از خودم میزنم. من سالها پیش سر کلاس درس یکی از اساتید محبوبم نشسته بودم. من خیلی کم پیش میومد از کلاس بیرون برم. برای اینکه آبی به صورتم بزنم از استاد اجازه خواستم و بیرون رفتم. میون راه پله ها چشمم با چشم دختر خانمی گره خورد. از کنار هم رد شدیم. برگشتم بالا رفتنش از پله هارو تماشا کردم. از اون روز دیگه از ذهن و روانم پاک نشده. اگر مثل همیشه تو کلاس میموندم. هیچ وقت نمیدیدمش. یه تصمیم خیلی کوچیک زندگی منو تغییر داد. پ.ن : عنوان یک تز ریاضی است.

برچسب: نویسنده: مریم محمدپور تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 21:33

تنها پادزهر غم کار است. کار، کار و باز هم کار

برچسب: نویسنده: مریم محمدپور تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 21:33

خستگی میدونی کجاست؟ اونجاست که در یک هفته 100 بار پروفایلشو چک کنی.

برچسب: نویسنده: مریم محمدپور تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 21:33

امروز فهمیدم دارم توی یه حباب زندگی میکنم. تلگرام رو که باز کردم مملو از خبر های پیروزی بارسا بود. دوستان رو که میدیدم حرفشان تحلیل بازی دیشب بود. همین حس زندگی در حباب روز بعد از پخش برنامه استیج در منو تو هم سراغم میاد. نبضم با نبض جامعه نمی تپه.

برچسب: نویسنده: مریم محمدپور تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 21:33

صفحه بندی